تبليغاتX
شعر و داستان
شعر و داستان
اشعار و سروده های شاعران جوان




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم دی 1388 توسط مهدیه






نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط مهدیه






نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط مهدیه






نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط مهدیه




خدا جونم امشبم اومدم توی حیاط نشستم رو تیکه آجر،مثل همیشه به دیوار تکیه دادم،وبه آسمون که بابا میگه سقف دنیا است نگاه کردم .

هر چه قدر تو سقف دنیا گشتم چیزی پیدا نکردم.

به تموم ستاره ها قیافه مامانی رو گفتم،گفتم که قدش بلنده بدون اینکه کفش تخ تخی بلند بپوشه ،گفتم که سفیده مثل مامان شنگول ومنگول بدون اینکه مثل آقا گرگه آرد به دست وصورتش بزنه.

خداجونم به ستاره ها گفتم که دستای مامانی عین بخاری گرمه ومثل بالشتم نرم گفتم که وقتی برام لالایی میخونه بدون اینکه اون گوسفندایی که آبجی مریم تو خوابش میشمره تا خوابش ببره ،بشمرم خوابم میبره.

به تموم ستاره گفتم که که چشای مامانم خیلی قشنگه ونورانی که وقتی نگاش میکنم توچشاش لامپ داره ،تازشم شب که میشه لامپش روشنه. خداجونم به ستاره ها گفتم که مامانی وقتی میخنده تولپاش باغچه داره که میبینمشون ونمیدونم کی گلاشو کنده خداجون گردنم درد گرفت دیگه آخه تا کی آسمون ونگاه کنم ،خسته شدم، من نمیخوام مثل آبجی مریم گوسفندا رو تو خواب بشمرم به ستاره ها گفتم که مامانی رو برام پیداش کنن ،من لالایی مامانی رو میخوام، راستی مامانم خودش گفت هر چی میخوای از خدا بخواه ،حالا مامانی رو به من پس میدی؟

اگه بهم بدیش یه چیز خوب بهت میدم .
اصلا هر چی که دوست داری بگو.باشه عیب نداره خرسی ام مال تو ولی مامانی مال من.
اصلا تخت وکمدم مال تو،ولی مامانی مال من،قبول!
خداجون قبول دیگه!!!هرچی که توبگی مال تو





نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 توسط مهدیه



 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 توسط مهدیه



 

به دریا رفته می داند مصیبت های دریا را




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم دی 1387 توسط مهدیه



چه سخت است درد بی دردی خدایا!

صدا کردن

 جوابی از تو نشنیدن خدایا!

دیده ابری

 سر به بالین ماه سپردن

تا سحر بغض گریستن ها را

 خدایا!

 

                                                   مهدیه

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط مهدیه



 

یکی بود یکی نبود

توی آسمون شهر ما

پسرک تنها و غمین نشسته بود

توی دستش یه ورق

خالی از یه خط صاف یا که کج نشسته بود

پسرک خیره به رنگ آسمون

انگاری منتظر یه سوژه یا فرشته بود

کاغذ صاف و سفید پسرک

بی صدا روی زمین نشست ورفت

اشک مهربون پسرک

دل سنگ و آب می کرد

انگاری آسمونم به چشم ابریه قشنگ اون نگاه می کرد

اشک بی صدای پسرک

به خاطر رفتن کاغذش نبود

اشک مهربونش این بود که چرا اون با ماما ن بابا نرفت.

 

                                                                                    مهدیه

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط مهدیه



چه میگویند که میگویند  تو خوابی

یا که حتی معنی حجم سرابی

که میگویند حاصلی از دنیای خوابی

چه میگویند ؟!

که می گویند تو از جنس حبابی

یا که تو معنای تام ذهن و خیالی

نمی خواهم بگویند از تو حجم و سرابت

نمی خواهم بگویند از نگاه واژه وجنس حبابت

نه اینکه زاده ی احساسی و رویا

توی عشق و دنیا

تو خودت معنای آبی

تو خوبی نازنین اما عجیب است

که میگویند تو ازجنس حبابی

توخوبی

 دروغ است

هرچه میگویند، دروغ است

                                                                                               مهدیه

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم شهریور 1387 توسط مهدیه


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
موضوعات
پيوند ها





Powered by WebGozar

 
Blog Skin