خدا جونم امشبم اومدم توی حیاط نشستم رو تیکه آجر،مثل همیشه به دیوار تکیه دادم،وبه آسمون که بابا میگه سقف دنیا است نگاه کردم .هر چه قدر تو سقف دنیا گشتم چیزی پیدا نکردم.
به تموم ستاره ها قیافه مامانی رو گفتم،گفتم که قدش بلنده بدون اینکه کفش تخ تخی بلند بپوشه ،گفتم که سفیده مثل مامان شنگول ومنگول بدون اینکه مثل آقا گرگه آرد به دست وصورتش بزنه.
خداجونم به ستاره ها گفتم که دستای مامانی عین بخاری گرمه ومثل بالشتم نرم گفتم که وقتی برام لالایی میخونه بدون اینکه اون گوسفندایی که آبجی مریم تو خوابش میشمره تا خوابش ببره ،بشمرم خوابم میبره.
به تموم ستاره گفتم که که چشای مامانم خیلی قشنگه ونورانی که وقتی نگاش میکنم توچشاش لامپ داره ،تازشم شب که میشه لامپش روشنه. خداجونم به ستاره ها گفتم که مامانی وقتی میخنده تولپاش باغچه داره که میبینمشون ونمیدونم کی گلاشو کنده خداجون گردنم درد گرفت دیگه آخه تا کی آسمون ونگاه کنم ،خسته شدم، من نمیخوام مثل آبجی مریم گوسفندا رو تو خواب بشمرم به ستاره ها گفتم که مامانی رو برام پیداش کنن ،من لالایی مامانی رو میخوام، راستی مامانم خودش گفت هر چی میخوای از خدا بخواه ،حالا مامانی رو به من پس میدی؟
اگه بهم بدیش یه چیز خوب بهت میدم .
اصلا هر چی که دوست داری بگو.باشه عیب نداره خرسی ام مال تو ولی مامانی مال من.
اصلا تخت وکمدم مال تو،ولی مامانی مال من،قبول!
خداجون قبول دیگه!!!هرچی که توبگی مال تو.
چه سخت است درد بی دردی خدایا!
صدا کردن
جوابی از تو نشنیدن خدایا!
دیده ابری
سر به بالین ماه سپردن
تا سحر بغض گریستن ها را
خدایا!
مهدیه
یکی بود یکی نبود
توی آسمون شهر ما
پسرک تنها و غمین نشسته بود
توی دستش یه ورق
خالی از یه خط صاف یا که کج نشسته بود
پسرک خیره به رنگ آسمون
انگاری منتظر یه سوژه یا فرشته بود
کاغذ صاف و سفید پسرک
بی صدا روی زمین نشست ورفت
اشک مهربون پسرک
دل سنگ و آب می کرد
انگاری آسمونم به چشم ابریه قشنگ اون نگاه می کرد
اشک بی صدای پسرک
به خاطر رفتن کاغذش نبود
اشک مهربونش این بود که چرا اون با ماما ن بابا نرفت.
مهدیه
چه میگویند که میگویند تو خوابی
یا که حتی معنی حجم سرابی
که میگویند حاصلی از دنیای خوابی
چه میگویند ؟!
که می گویند تو از جنس حبابی
یا که تو معنای تام ذهن و خیالی
نمی خواهم بگویند از تو حجم و سرابت
نمی خواهم بگویند از نگاه واژه وجنس حبابت
نه اینکه زاده ی احساسی و رویا
توی عشق و دنیا
تو خودت معنای آبی
تو خوبی نازنین اما عجیب است
که میگویند تو ازجنس حبابی
توخوبی
دروغ است
هرچه میگویند، دروغ است
مهدیه
(( ستاره ی من و با خورشید عوض می کنی ))
_مامان چرا همه جا سیاه شده؟انگاری همه ی رنگ ها و رنگین کمون ها رفتن خونشون .
_دخترم از این به بعد همه، همه جا رو سیاه می بینن
_مگه می شه ؟می گم ها مامانی اون آقاهه که با ،با ... از اونایی که دایی داره ها... ،آها موتور ،که با موتورش به من زد، رفت خونشون ؟
_آره
_چرا مامانی؟
_چون برق ها برای همیشه رفتن اگه بیاد بیرون می خوره زمین
_پس من دیگه چی کار کنم
_گلکم تو از این به بعد باید همه چیز رو حس کنی ،باید درک کنی
_درک کردن یعنی چی ؟حس کردن چیه ؟
_یعنی اینکه اگه خواستی مامان و ببینی باید دستت رو روی چشاش بذاری
_مامان یه کم صورتت رو می یاری جلو تر درکت کنم؟
_یعنی چی ؟
_آخه خودت گفتی اگه خواستم چشات و بینم دستم و بذارم رو چشات یعنی درک کردن دیگه
_نه عزیزم به این می گن حس کردن . لمس کردن
_چرا گریه میکنی !؟دستم خیس شد . دستام و حس کن که خیس شده !
_گریه نمی کنم صورتم و شستم
-پس چرا پیشونیت خیس نیست ؟راستی این اطاقه چه شکلیه ،مثل اطاق خودم ،پر از عروسک ؟این اطاق و برام حس میکنی ؟
_اندازش مثل اطاق خودت معمولی ، یه کم کوچیک تر ،یه تخت پایه بلند فلزی وسط اطاقه روش یه پارچه سفید افتاده و از تخت آویزونه که تو روش خوابیدی ،دو تا پنجره با پرده های پر از ستاره های زرد هم داره یه یخچال قد کوتاه کنار دره ،یه تلوزیون کوچولو هم نزدیک سقف است یه دسته گل هم روی میز سفید رنگ که چهار تاکشو داره چسبیده به تختت ،یه کاغذ روی دیواره که اسم تو رو روش نوشتن، همین
_پس عروسکاش ؟
_عروسک ها ش رو خودت باید حس کنی ،توسیاهی چشات
_مامان گوش کن ،صدای بچه ها رو می شنوی ،فکر کنم دارن دنبال بازی می کنن ،نه نه ،قایم با شک ،مامان من و می بری بازی ؟قول میدم دعوا نکنم
_ولی بچه ها نباید بیرون برن
_چرا اونا بیرونن ،بعدشم این چیه رو چشام؟
_ چون اونا بچه های خوبی نیستن ،باید بمونن توی خونه تلوزیون نگاه کنن ،اینم گذاشتیم روی چشات تا تاریکی چشات واذیت نکته
_ خوب تلوزیون و برام روشن کن
_گفتم که برق ها رفته برای همیشه . تو دیگه نمیتونی تلوزیون ببینی،چون برق نیست ،چراغ و نور هم نیست
_خوش به حال اونایی که برق دارن ،یه تلوزیون بزرگ اندازه ی سینما دارن ،مامانی، مامان جون منو میبری جایی که برق داشته باشه ؟
_ بذار موهات و لمس کنم . چقدر موهات لطیف و قشنگه...
_جوابمو ندادی من و می بری ؟
_کجا ؟!
_بازی دیگه...
_برق ها رفتن . همه جا برق رفته ،دیگه نمیاد . یعنی همه جا تاریکه
_پس ببرم پیش خورشید تا بتونم آسمون و ببینم .اونجا که دیگه نور هست؟ آره ،آره مامان ؟
_خورشید هم برای همیشه خوابیده . حالا تو هم بخواب
_پس بچه های خوب چه جوری تلوزیون نگاه می کنن ؟ برق که دیگه بر نمی گرده
_شاید بعضی از اونا خورشید و دارن
_میشه من ستاره ام با خورشید اونا عوض کنم ؟
_هر کسی هر چیزی که داره مال خودشه
_مامان دوباره گریه می کنی؟
_تو ...ت ت تو مامانی و م...می بین ...میبینی ؟آ آره !!! مامان چی پوشیده ؟تو پنجره رو می بینی ؟ آره ...بگودیگه.....
_نه مامان مگه خودت نگفتی که برق ها برای همیشه رفتن و آدم ها دیگه نمی بین
_ پس از کجا فهمیدی گریه کردم ،توکه چشای مامان و لمس نکردی !
_ آخه یه قطره گرم روی دستام افتاد .لیز خورد تا خواستم بگیرمش افتاد . گفتم شاید اشک تو باشه ،الآن که بارون نمیاد . تازشم تند ،تند نفس می کشی ،مثل اونایی که گریه می کنن
_بخواب دیگه وقت خوابه
_اگه من بخوابم ،بعد بیدار بشم ، خورشید خانمم بیدار می شه ؟؟؟...
نظرتون خیلی برام مهمه خیلی زیاد میتونه کمکم کنه
مهدیه


